تبلیغات
maloosak1579 - پرونده ی شعر جمهوری آذربایجان (بخش اول)

پرونده ی شعر جمهوری آذربایجان (بخش اول)

سه شنبه 11 آبان 1395 12:32 ق.ظ

 

پرونده ی شعر جمهوری آذربایجان (بخش اول)

  • پرونده ی شعر جمهوری آذربایجان (بخش اول)

            با معرفی و اشعار رامیز روشن، رستم بهرودی، قشم نجف زاده، راسیم قاراجا، آقشین یِنی سِی، سِوینج چیلگین، گونای امید، زیبا خلیل

                                                                  m-nahani ترجمه : مجتبی نهانی   

    ramiz-roshan    رامیز روشن

    رامیز محمد علی اوغلو علیف معروف به رامیز روشن، (شاعر، نویسنده و مترجم آذربایجانی) ۱۵ دسامبر سال ۱۹۴۶ در «امیرجان» از توابع شهر باکو به دنیا آمد. وی در سال ۱۹۶۹ از دانشکده زبان‌شناسی دانشگاه دولتی آذربایجان فارغ‌التحصیل شده و در سال ۱۹۷۸ دورهه ی فیلم‌سازی را در مسکو گذراند. رامیز روشن عضو هئیت مدیره ی «اتحادیه ی نویسندگان آذربایجان» است. از کتاب های شعر او می توان به: «نغمه ای بارانی» (۱۹۷۰)، «آسمان نگهبان سنگ ها نیست» (۱۹۸۷)، «بال های پروانه» (۱۹۹۹)، «برویم به جایی که ما نیستیم» (۲۰۰۶)، «مثل نامه ای عاشقانه» (۲۰۰۹) اشاره نمود.

    «جدایی»

    دوباره در این شهر به هم رسیدیم

    چه کنیم که شهر دیگری نداریم

    شاید ما می توانستیم خوشبخت باشیم

    شاید هم خوشبخت هستیم وُ

    بی خبریم.

    از آن سال ها چقدر گذشته است

    نشناختم ات مرا ببخش

    من گمان می کردم بی تو می میرم

    من، بی تو نمُردم

    مرا ببخش

    «نمُردم»، می گویم

    چه بدانم،

    شاید هم بی تو مُرده ام،

    بی قبر وُ کفن

    همین طور مُرده ام.

    شاید اگر آن روز از هم جدا نمی شدیم

    من وُ تو با اکنون مان متفاوت بودیم.

    از هم جدا شدیم وُ شیطان خندید؛

    امسال وُ

    این ماه وُ

    این روز را

    و کُنج این کوچه را

    مرا، تو را، کُشتیم در آن لحظه.

    پیرامون مان پُر از شلوغی است

    مردها و زن ها دست در دست هم می گذرند

    انسان هایی بی خبر از خود

    که هزاران راه دور در زندگی شان دارند

    آن انسان های انتحاری می گذرند

    آدم های در خون خود غلتیده می گذرند

    اما خون کجاست؟

    اینجا مگر خونی هست…

    همگان در جهان گناهکارند

    اما

    در جهان کسی گناهی ندارد.

    بی ما نوشته شده بود،

    این طالع، این بخت

    دو سنگیم که از فلاخن پرتاب گشته اند.

    شاید در این جهان

    نه به اندازه ی ده یا پانزده سال

    گویی ما هزار سال پیش از این جدا شده ایم.

    از صراط مستقیم مان، راه کج کرده ایم

    هر چه هست

    به بیراهه رفته ایم

    شاید این خطایی هزار ساله است

    که ما قربانی این خطای هزار ساله ایم

    فصل ها مقصدشان را گم کرده اند

    زمستان بر جای بهار نشسته است

    شهر، روستا گشته وُ

    روستا، شهر

    شاید در بطن مادران ناتنی

    کودکان ناتنی چشم بر دنیا می گشایند.

    شاید تمام زندگی ام دروغ بود وُ

    به راستی سرنوشت دیگری داشتم

    شاید دختری که از راه می گذرد مادرم است،

    شاید هم پسری را که می بینم، پسرم باشد.

    در این زندگی دروغ، تو کیستی؟

    شاید اصلا محبوبم نیستی.

    مادرم هستی

    خواهرم

    مادر بزرگم

    تو کیستی؟!

    تنها خدا می داند که کیستی.

    چه کسی ما را از این جدایی خواهد گذراند،

    در به نرسیدن مان به هم

    نه راهی، نه پُلی

    مُرده ای

    زنده ای

    در هر حالی که هستی

    بایست!

    بایست تا لااقل از دست ات ببوسم

    می گویی: «مُرده ام، مُرده را نبوس»…

    در درون دستم

    دست ات سرد می شود

    می گویی: «تو را به خدا، دستم را نبوس

    از دستم، گویی، بوی خون می آید…»

    ————————————————————-

    rostam-behrudi  رستم بهرودی

    رستم بهرودی، ۱۲ سپتامبر سال ۱۹۵۷ در «بهرود» از توابع «اوردوباد» به دنیا آمد. در ادبیات تُرک با شعرهای «سلام، چوبه ی دار»، «دعاهای شامان» و «بوز قورد» به شهرت رسید. وی با کتاب «دعاهای شامان» موفق به کسب جایزه ی بین المللی شد  و همچنین این کتاب به زبان آلمانی ترجمه شده است. گزیده ای از شعرهایش به زبان های لهستانی، روسی و چک منتشر گردیده اند.

    «سلام، چوبه ی دار»

    چشم به راهم بودی هر روز وُ شب،

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    برای مُردن به مرگ طبیعی به دنیا نیامده ام،

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    آن کدام ملّتی ست که طالعش راز آلود است؟

    با هزار نام تقسیم شد، اما باز متّحد است!

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    خزر، بایکال وُ آرال را دیدم

    در حال احتضار و زخمی شان دیدم

    خدا وُ بندگانش را نیز جدا از هم دیدم

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    چرخ فلک حیله گر وارونه می چرخد،

    شاخساران ات در زیر سایه ی توران وُ

    برگ هایت بر روی پرچم رنگینم هستند

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    آخرِ اولین وُ اولِ آخرین

    بزرگ شده وُ  این را منِ دیوانه نفهمیده ام.

    ترسی ندارم!

    هر چه هست قامت ات آسمان را می خراشد؟!

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم!

    حرف بزن امیر تیمور،

    این پایان چه بود؟

    بر گردنم کفن سفید وُ

    در زبانم، توبه…

    آنکه تکلیفش را اشتباه فهمیده،

    توبه ی من بود!

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    تو را من کاشته ام… تو دشمنِ منی،

    برای آبیاری تو، خون من حلال است؛

    برگ هایت از خون من رنگ بگیرند،

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    ای چوبه ی  دار!

    از چه کسی کم ام، کم؟!

    یا من تو را بر خاک می زنم،

    یا تو بر من چیره می گردی.

    یا که بر شاخه هایت برگ می شوم،

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    قرقیزم، اُزبکم، قزاق وُ تُرکمنم

    باشقیری ام، کرکوری ام، ایل گورک من ام.

    آن تُرک غریب که به انتظارش هستی، من ام.

    سلام، چوبه ی دار!

    – سلام علیکم.

    قبول کن، نوبت قربانی کردن من است،

    جانم در دست ها ی توست، بدان، جانت، من ام.

    به خودت غره مشو، هر سویت من ام.

    سلام، چوبه ی دار!

    _ سلام علیکم.

    ————————————————————————————-

    gheshm-najafzade  قشم نجف زاده

    قشم میرزه اوغلو نجفوف معروف به قشم نجف زاده، ۱ آوریل سال ۱۹۵۹ در بخش «ایمیشلی» به دنیا آمد. از دانشسرای معلمان فارغ التحصیل شد. وی مدت های مدیدی به معلمی ادبیات در شهرهای ایمیشلی و باکو پرداخته است. وی هم اکنون عضو هئیت مدیره ی «اتحادیه نویسندگان آذربایجان» است. شعرهای نجف زاده در مطبوعات مختلف کشور آذربایجان و دیگر کشورها به چاپ رسیده است. شعرهایش به بیش از بیست زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. از کتاب شعرهایش می توان به: «از پایان عشق به من چیزی نگویید» (۱۹۸۶)، «تصویر دریای خفته» (۱۹۹۰)، «تو که به خاطرم می آیی» (۱۹۹۷)، «مرگِ زن» (۲۰۰۸)، «پسرم در را بازکن، پشت در کولاکی می میرد» (۲۰۰۹)، «بوسه ی انگشت ها» (۲۰۰۹) و غیره اشاره نمود.

    «حقوق ماهیانه ام»

    همیشه گریه می کند در جیبم، حقوق ماهیانه ام،

    گریه می کند مانات مانات وُ خانه مان را پُر می کند.

    بعد از گریه سکوت می کند وُ از نامش

    در خانه مان چیزی جز حرفی خالی باقی نمی ماند.

    خیلی ترسوست حقوق ماهیانه ی من،

    از اشک چشمانم خودش را سیر می کند.

    شکمِ جیب هایم به زانوهایم چسبیده،

    دوباره دست هایم، جیب هایم را پُر می کنند.

    شهر را می گردم مثل کسی که قلب ندارد،

    زنان سبزی فروش از دستم عصبانی می شوند.

    پاهای پسر کوچکم هم برای داشتن توپی

    در هوا باد می کنند.

    بازار «باکو» مثل شهر «حلب» است،

    وقتی پا در آنجا می گذارم،

    دل آزرده می شوم ای خدا!

    با بارانی که از چشم هایم می بارد

    چشم های فرزندم شسته می شود ای خدا!

    —————————————————————-

    «میانِ من وُ تو»

    میانِ من وُ تو انسان می بارد

    میانِ من وُ تو باران می بارد

    میانِ من وُ تو درخت سبز می شود

    میانِ من وُ تو هواپیماها

    صداهایشان را مثل اشک،

    می ریزند وُ می گذرند.

    میانِ من وُ تو نفس زنان

    قلب قطاری به شماره می افتد.

    میانِ من وُ تو تمام روز باران می بارد.

    باران می بارد تا زانو

    باورت نمی شود.

    بر قلبت باران می بارد،

    باران، خوابت را نیز فرا می گیرد

    نمی توانی این باران را باور کنی.

    میانِ من وُ تو باران می بارد،

    میانِ من وُ تو انسان می بارد،

    میانِ من وُ تو درخت سبز می شود.

    —————————————————————————————————–

    rasim-gharaja راسیم قاراجا

    راسیم قاراجا، ۱۸ فوریه سال ۱۹۶۰ در شهر «بایراملی» به دنیا آمد. وی در سال ۱۹۸۵ در رشته ی روزنامه نگاری ازدانشگاه باکو فارغ التحصیل شد و مدتی در روزنامه های «مایاک» و «ایشیق» فعالیت نمود. از کتاب های وی می توان به: «خورشیدی درباره ی مرگ» (۲۰۰۲)، «ماه هایی که حرف «ر» ندارند» (۲۰۰۶)، «زنِ خانه یِ بد» (داستان ها) (۲۰۱۰) و غیره اشاره نمود.

    زن ها وُ مردها

    مثل دو کوه در امتداد یکدیگرند

    از رودها وُ دریاها می گذرد وُ می آید

    و راه هایش

    در نقطه ای از جهان به هم می رسند

    در نقاط برخورد

    درّه هایی بسیار بزرگ وُ ترسناک زاده می شوند

    شبیهِ زهدان!

    ———————————————————————————————————————–

    نه هر زمانی

    تو را همین حالا می خواهم

    زود بیا!

    نپرس که دوستت دارم یا نه

    وقت را بیهوده تلف نکن

    حالا

    به اندازه ی همه ی کائنات ارزشمندی

    نه برای تمام عمر

    فقط برای یک ساعت

    بی آنکه برای عشق نامی بگذاری

    بی شتاب وُ تأخیر

    فقط بیا…

    ——————————————————————————————————————————-

    aghshin-yenisay   افشین ینی سی

    آقشین یِنی سِی(شاعر، نویسنده و روزنامه نگار آذربایجانی) سال ۱۹۷۸ در بخش جلیل آباد به دنیا آمد. وی فارغ التحصیل رشته ی جغرافیای دانشگاه باکو است. آقشین از نمایندگان دوره ی جدید ادبیات آذربایجان است. نخستین کتاب وی سال ۲۰۰۰ به چاب رسید. از کتاب های آقشین یِنی سِی می توان به: «شکل حرف فراموش کردن» (۲۰۰۰)، «پیش از عصر شما» (۲۰۰۵)، «اقاقی وحشت در بهشت» (۲۰۰۹)، «صدو چهل و هفت عدد تو» (۲۰۱۳)، «سکوتِ معبد» (۲۰۱۳) اشاره نمود.

    «عشق در پایان همه چیز می میرد»

    مطمئنا تو هم خواهی رفت

    به جایی که همگان رفته اند.

    اما من به جای خودم صادقم

    مثل درختان که صادق اند

    به جایی که کاشته می شوند.

    … عمر طولانی، سلامتی.

    ببخش از حرف های کودکانه ام.

    بیا برای جدایی، همدیگر را ملاقات کنیم

    در جایی که عشق گم شده است.

    کورم وُ دست هایم، چشم هایم بودند

    … آرام وُ با دقّت بر امیدها تکیه داده وُ

    به دنبالت به راه افتاده ام

    به سویی که مرا ترک کرده ای

    به جایی که همگان رفته اند.

    ————————————————————————-

    «جدایی»

    شب…

    کوچه ی خالی…

    پنهانی همدیگر را جستجو می کنیم…

    عاشق هم بودیم

    اما نتیجه

    هیچ بر هیچ…

    —————————————————————————————————————————————————————————————————–

    sevinj-chilgin    سنویچ چیلگین

    سِوینج چیلگین، سال ۱۹۸۳ در شهر باکو به دنیا آمد. وی فارغ التحصیل رشته ی زبان و ادبیات ترکی از دانشگاه قفقاز (۲۰۰۶) است. مدتی در تلویزیون مشغول به کار شد. شعرهایش در مجلات مختلف به چاپ رسیده است. نخستین کتاب شعرش «من کپی رایت ۲۰۰۶» نام دارد.

    «برای سه دیدار»

    امروز سکوت کن

    هیچ حرفی نزن

    لباس قرمزم را خواهم پوشید

    اگر جای تو بودم،

    هرگز فکرش را هم نمی کردم

    فقط نگاه کن!

    هر چه باشد، وقت سحر است.

    صبح می خندی

    و می گویی «بزن اینجا»

    لباس زردم را خواهم پوشید

    در گرگ و میش هوا.

    روز بعد شاد می شوی

    گویی که تمام دنیا را به تو بخشیده اند

    هر چه تو بگویی وُ

    بخواهی…

    تو پادشاهی!

    در آن نیمه ی شب

    لباس سبزم را خواهم پوشید!

    آن قدر دلم تو را می خواهد

    که فرصت سر خاراندن را ندارم

    در روزهای آخر.

    از دامنِ شب می گیرم وُ

    رو به صبح به لرزه می افتم.

    فردایش گره ها باز خواهند شد

    به وقت روز، افسانه ام را خواهم خواند.

    نگاهت کرده وُ

    برایت عشقم را خواهم فرستاد

    تا بگیری وُ به خودم برگردانی.

    ——————————————————————–

    «به واقع من»

    می خواهم تو را

    به آتش بیاندازم

    سپس از آتش نجات داده وُ

    بر رویت آب بپاشم

    نگاهت کرده وُ

    به جای دردهایت بسوزم.

    (درد سوختن یعنی چه؟!)

    می خواهم تو را

    در آب غرق کنم

    بعد وقتی که داری خفه می شوی

    تو را در آغوش بگیرم وُ

    به ساحل ببرم

    نفسم را در نفس ات بدمم وُ

    بیدارت کنم

    آن قدر که قلبم به شماره بیافتد.

    می خواهم تو را

    به زیر قطار هُل بدهم

    همانگونه که خودم می دانم

    جمع کنم وُ بچینم ات

    خواسته ی دیگری هم دارم

    می دانی؟!

    به واقع من

    می خواهم تو را ببینم

    مثل خیالی

    که زنده می کند وُ

    می میراند تو را

    مثل یک خیال…

    ———————————————————————————————————————————————————————————————————-

    gunay-omid  گونای امید

    گونای امید، ۲۶ آوریل سال ۱۹۸۴ در شهر لنکران به دنیا آمد. وی فارغ التحصیل دانشگاه هنرهای زیبای آذربایجان است (۲۰۰۷). شعرهای نخستین اش در سال ۱۹۹۶ چاپ شد. وی از سال ۲۰۱۳ عضو «اتحادیه نویسندگان آذربایجان» است. اولین کتاب گونای امید سال ۲۰۱۴ با عنوان «وقتی که زیستن را آموختم» منتشر گردید.

    «ما انسان های کوچکی هستیم»

    ما انسان های کوچکی هستیم!

    به اندازه ی کف دست هایمان دنیایی داریم وُ

    به قدر نفس هایمان نیز زندگی ای…

    احساس هایمان با اشک هایمان غسل می گیرند

    پاک می شود همه چیز، حتی ترس هایمان،

    خوب می شود بدی هایمان…

    ما انسان های کوچکی هستیم

    بزرگ نشده ایم

    نه به اندازه ی بدست آوردن زندگی

    نه به اندازه ی انکار حقیقت

    و نه به اندازه ی پیروز شدن در عشق

    ما به آرزوهایمان،

    گرسنه ماندن وُ

    به روشناییِ امیدهایِ کوچک مان

    کور شدن را آموخته ایم.

    ما به کولاک بینوایی خیال هایمان،

    گرم شدن وُ

    به آکوردهای غمبار زندگی

    تسکین یافتن را آموخته ایم.

    ما انسان های کوچکی هستیم،

    ما تا حد دیوانگی سکوت، ساکتیم وُ

    به اندازه ی نیاندیشیدن به فکرهایمان، بی پرواییم

    به قامت نگنجیدن در درون دنیاها، سنگین وُ

    به قدر قادر نبودن به آلودگی دنیای کوچک مان، بزرگ…

    آری، ما انسان های کوچکی هستیم…

    سیر نشدند!

    از بزرگ شدن، سیر نشدند

    و نگذاشتند که ما بزرگ شویم

    ما انسان های کوچکی هستیم…

    ——————————————————————————————————–

    «سینه ی دیوارها»

    زبان تلخی دارم

    نا خواسته دل آدم ها را می شکنم.

    سیاهی شب ها را

    بر رویم می کشم وُ می خوابم.

    از گفتن «کمکم کنید!»، شرمسارم.

    شرمگینم، وقتی ناتوانی ام

    در درونم، غم می کارد

    بر چشم های سُرخم

    کف دست چشم هایم،

    مانع جاری شدن اشک هایم نمی شوند

    زبان دست هایم

    با مشت ها حرف می زنند.

    سینه ی دیوارها

    در جاهای کبود دست هایم

    درد می کشد…

    موسیقی غمناکی

    در گلویم بغض می شود وُ

    خفه ام می کند…

    در ِقلم ام را می کوبم

    سطرهای سیاه پوشم در را باز می کنند،

    تاریکی رنجم بر چشم ام می افتد

    امیدم

    با لباس های برهنه

    در شرم ام پنهان می شود.

    ناله های درد آلودم

    برای تاریکی ام لالایی می خواند

    گناهِ رنجاندنِ آدم ها را

    بر رویم می کشم وُ

    می خوابم

    —————————————————————————————————————————————————————————–

    ziba-khalil     زیبا خلیل

    «تو بیشترین نقطه ضعف من هستی»

    تو نقطه ضعف من هستی.

    مرا با تو می توان ویران کرد وُ

    به پریشانی کشاند.

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی.

    من فقط از تو می توانم سقوط کنم وُ

    متلاشی گردم.

    مرا تنها تو می توانی خُرد کنی،

    از حرف های دیگران آزرده خاطر نمی شوم وُ

    به رفتار بد هیچ کسی توجه نمی کنم.

    فقط ذرّه ای بی میلی تو

    مرا ایستاده می کُشد.

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی.

    در نغمه های غمناک وُ گریه آلود،

    اشک هایم…

    شب ها خواب هایم هستی…

    روزها، خیال هایم.

    نامت را که می شنوم،

    لرزش دست وُ دلم آغاز می شود

    و هر بار که حرفی از تو به میان می آید

    شور وُ هیجانم گفتنی نیست…

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی.

    شکوهت با تمام وقارت…

    یا گاهی با غرور بیش از حدّت

    گاهی مورد اعتمادترینم هستی وُ

    گاهی هم بیشترین تردیدم.

    نه می توانم کنارت بگذارم وُ

    نه می توانم با تمام وجود بپذیرم ات.

    نه می توانم از زندگی ام دورت کنم وُ

    نه می توانم به تو برسم.

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی.

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی.

    مرا با تو می توان زخمی کرد وُ

    کُشت.

    مرا با تو  می توان خوشبخت کرد

    یا به جهنم فرستاد

    یا می توان با تو زیست وُ

    همه ی این احتمالات را آموخت.

    یا سرانجام شکست خورد…

    و تمام عمر

    گفتن این که تو برای من چیستی؟

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی.

    کسی که از جوانی ام تا به امروز همراهت بوده ام.

    تو را در قلبم آبیاری کرده ام وُ

    در ذهنم به پایان رسانده ام

    هزار سال است که در جانم هستی.

    یک دوران.

    صد سال است…

    پس اسم این احساس چیست؟!

    باور نمی کنم-

    عشق بود؟

    باور نمی کنم که عشق باشد!

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی…

    می دانم که مرا می فهمی.

    نمی گویم که ضعیف هستی

    تو از همه قویتری وُ

    از هر کسی قهرمان تر.

    عادل، باهوش و جوانمردی…

    فقط…تو…

    تو بیشترین نقطه ضعف من هستی…

    —————————————————–

    «تو را به هر زبانی دوست دارم»

    تو را به زبان اسپانیایی دوست دارم!

    در هوس دیوانه وار رقص فلامینکو

    در عطش وحشی رقص تانگو

    تو را به زبان یونانی دوست دارم!

    غمناک…

    ظریف و زیبا…

    در نقش و نگار لباس های رقص سیرتاکی

    در تکان آرام شانه ها…

    تو را به زبان ایتالیایی دوست دارم!

    در اُپرای «عروسی فیگارو» موتسارت

    در اُپرای «کارمن» بیزه

    در اُپرای «آیدای» وِردی…

    تو را به زبان تُرکی دوست دارم!

    در رقص جنگی وُ یاللی

    در رقص تأثر برانگیز واغزالی…

    تو را به هر زبانی دوست دارم!

    در هر نُت موسیقی

    در هر سطری که می نویسم

    در هر ترانه ی شور انگیز

    در هر ریتم غمناک…

    آیا عشق را زبانی هست؟!

    آیا عشق، کوره راه وُ راهی دارد؟

    تو را به هر زبانی دوست دارم!

    در هفت نُتی که می دانم

    در هفت رنگی که می شناسم

    تو را در آسمان وُ زمین دوست دارم!

    ربطی به خود تو ندارد.

    تو را به همه ی زبان ها

    در همه ی خانه وُ راه ها

    تو را در درونم…

    دوست دارم!

    ————————————————————————————————————————————————————————————————————–

    —————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————

     

    Ramiz Rövşən

    AYRILIQ

    Yenə bu şəhərdə üz-üzə gəldik,

    Neyləyək, ayrıca şəhərimiz yox.

    Bəlkə də, biz xoşbəxt ola bilərdik,

    Bəlkə də, xoşbəxtik,

    Xəbərimiz yox.

    Aradan nə qədər il keçib görən,-

    Tanıya bilmədim, məni bağışla

    Mən elə bilirdim, sənsiz ölərəm,

    Mən sənsiz ölmədim,məni bağışla.!

    “Ölmədim” deyirəm, Nə bilim axı,

    Bəlkə də, mən sənsiz ölmüşəm elə,

    Qəbirsiz-kəfənsiz

    ölmüşəm elə.

    Bəlkə də, biz onda ayrılmasaydıq,

    Nə mən indikiydim, nə sən indiki,

    Ayrıldıq, şeytanı güldürdük onda,

    Bu ilin, bu ayın, bu günündəki,

    Elə bu küçənin bu tinindəki

    Məni də, səni də öldürdük onda.

    Sağımız-solumuz adamla dolu,

    Qol-qola kişilər, qadınlar keçir.

    Özündən xəbərsiz, ömründə min yol

    Özünü öldürən adamlar keçir.

    Keçir öz qanına batan adamlar,

    Bir də ki, qan hanı?

    Qan axı yoxdu…….

    Hamı günahkardı dünyada,

    amma

    Dünyada heç kəsin günahı yoxdu.

    Bizsiz yazılmışdı bu tale, bu baxt,

    Sapanddan atılan bir cüt daşıq biz.

    Bəlkə bu dünyada

    On-on beş il yox,

    Min il bundan qabaq ayrılmışıq biz.

    Halal yolumuz dəyişib, nəsə

    Çaşmışıq, biz özgə yoldan getmişik.

    Bəlkə min il qabaq səhv düşüb nəsə,

    Minillik bir səhvə qurban getmişik.

    Dəyişib yerini bəlkə qış – bahar,

    Qarışıb dünyanın şəhəri, kəndi.

    Bəlkə öz bətnində

    ögey analar

    Ögey balaları gəzdirir indi.

    Ömrüm başdan- başa yalandı bəlkə,

    Taleyim başqaymış doğrudan elə.

    O yoldan ötən qız

    anamdı bəlkə,

    Bəlkə də, oğlumdu bu oğlan elə.

    Bu yalan ömrümdə

    görən sən nəsən?

    Bəlkə heç sevgilim deyilsən mənim?

    Anamsan,

    bacımsan,

    nənəmsən, nəsən?

    Bircə allah bilir, nəyimsən mənim.

    Bizi kim addadar bu ayrılıqdan,

    Çatmaz dadımıza

    nə yol, nə körpü.

    Ölüsən,

    dirisən,

    hər nəsən, dayan!

    Dayan, heç olmasa, əlindən öpüm……

    Deyirsən: “ Ölüyəm, ölünü öpmə…….””

    Əlimin içində

    soyuyar əlin.

    Deyirsən:” Sən allah, əlimi öpmə,

    Əlimdən, deyəsən, qan iyi gəlir……”

    —————————————————————————————————————————————————————————————————–

    Rüstəm Behrudi

    Salam, dar ağacı

    Yolumu gözlədin hər səhər-axşam,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam.

    Əcəllə ölməyə doğulmamışam,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam.

    O hansı millətdir, taleyi sirdir?

    Yüz adla bölündü, yenə də birdir!

    Məni hüzuruna bu dərd gətirdi,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam.

    Xəzəri, Baykalı, Aralı gördüm,

    Gördüm can üstədir, yaralı gördüm.

    Tanrını bəndədən aralı gördüm,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm salam.

    Çarxı tərs fırlanır fələk qarının,

    Turan kölgəsində budaqlarının.

    Rəngi bayrağımda yarpaqlarının,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm salam.

    Əvvəlin axırı, sonun əvvəli

    Buymuş, bilməmişəm bunu mən dəli.

    Qorxum yox! Nə olsun boyun göy dəlir?!

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam.

    Danış, Əmir Teymur, bu son nəydi bə?

    Boynumda ağ kəfən, dilimdə tövbə…

    Dərsini tərs bilən, mənimdi tövbə!

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam!

    Səni mən əkmişəm…Mənə sən qənim,

    Səni suvarmağa halaldı qanım;

    Yarpağın rəng alsın qanımdan mənim,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam!

    Ey darın ağacı! Kimdən kəməm, kəm?!

    Ya səni yendirrəm, ya sənə yennəm.

    Ya da budağında yarpağa dönnəm,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam.

    Qırğızam, özbəyəm, qazax, türkmənəm,

    Başqırdam, kərkürəm, elə görk mənəm.

    Sənin gözlədiyin qərib türk mənəm!

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam.

    Qəbul et, növbəti qurbanın mənəm,

    Mənim canım səndə, bil, canın mənəm.

    Elə qürrələnmə, hər yanın mənəm,

    Salam, Dar ağacı!

    Əleyküm-salam.

    ————————————————————————————————————————————————————————————————————-

    Qəşəm Nəcəfzadə

     

    MAAŞIM

    Həmişə cibimdə ağlar maaşım,

    Ağlar manat-manat evimiz dolar.

    Ağlayıb qurtarar, sonra adından

    Bizim evimizdə quru söz qalar.

    Yamanca qorxaqdı mənim maaşım,

    Gözünün yaşından balalar doyar.

    Dizimə yapışar cibimin qarnı,

    Yenə ciblərimi əlim doldurar.

    Gəzərəm şəhəri ürəksiz kimi,

    Göysatan arvadlar hirslənər mənə.

    Balaca oğlumun ayaqları da,

    Top ücün havada yellənər yenə.

    Bakının bazarı hələb şəhəri,

    Girərəm ürəyim soyular, Allah!

    Mənim gözlərimdən yağan yağışla,

    Balamın gözləri yuyular, Allah!

    ARAMIZDA

    Aramıza adam yağar,

    Aramıza yağış yağar,

    Aramızda ağaç bitər.

    Aramızdan təyyarələr,

    Səslərini göz yaşı tək,

    töküb kecər.

    Aramızda qaranəfəs

    bir qatarın qəlbi vurar.

    Aramızda bütün günü yağış yağar.

    Yağış yağar dizinəçən,

    Gözlərinə inanmazsan.

    Yağış yağar ürəyinə,

    Yağış tutar yuxunu da,

    Bu yağışa inanmazsan.

    Aramıza yağış yağar,

    Aramıza adam yağar,

    Aramızda ağaç bitər.

    ————————————————————————————————————————————————————————————————————–

    Rasim Qaraca

    Qadınlar və Kişilər

    iki paralel dağ sırası kimidirlər

    çayları, dənizləri aşaraq gələr

    və yolları

    dünyanın bir yerdə kəsişər

    Kəsişmə yerlərində

    böyük və qorxunc uçurumlar yaranar

    vajinaya bənzər

    ————-…………………………………………………….———————————————————————————————————————————-

    Hər zaman deyil

    yalnız indi səni istəyirəm

    işlərini burax gəl

    Səni sevib-sevmədiyimi soruşma

    zamanı boşuna xərcləmə

    indi

    bu an dünyalar qədər qiymətlisən

    Bir ömürlük deyil

    sadəcə bir saatlıq

    sevgiyə ad qoymadan,

    tələsərək deyil və gec qalmadan

    sadəcə gəl…

    —————————————————————————————————————————————————————

    Aqşin Yenisey

     

    Sevgi ən axırda ölür

    Yəqin sən də gedəcəksən

    Hamının getdiyi yerə.

    Mən öz yerimə sadiqəm,

    Necə ki, sadiq olurlar,

    Ağaclar bitdiyi yerə.

    …uzun ömür, can sağlığı.

    Bağışla bu uşaqlığı.

    Ayrılmaqçün gəl görüşə

    Sevginin itdiyi yerə.

    Koram, gözüm əllərimdi

    …ümidlərdən tuta-tuta,

    Arxanca gəlib çıxmışam

    Məni tərk etdiyin yerə –

    Hamının getdiyi yerə.

    ————————————- 

    Ayrılıq

    Gecə…

    Boş küçə…

    Bir-birimizi axtarırıq gizlicə…

    Sevdik

    Və nəticə

    Heç – heçə…

    ————————————————————————————————————————————————————————————————————–

    Sevinc Çılğın

     

    ÜÇ GÖRÜŞƏ

    Bu gün sus

    Heç nə demə

    qırmızı paltar geyinəcəyəm

    yerində olsaydım, düşünməzdim də.

    Elə bax!

    Necə olsa, səhərdir.

    Sabah gülərsən

    “vur bura” deyərsən arada

    sarı paltar geyinəcəyəm

    alaqaranlıqda.

    O biri gün sevinərsən

    elə bilərsən dünyanı sənə veriblər.

    Sən nə desən,

    istəsən…

    sultansan da.

    O gecənin yarısında

    Yaşıl paltar geyinəcəyəm!

    ***

    Səni istəməkdən

    başımı qaşımağa

    vaxt tapa bilməmişəm

    son günlər.

    Bu gecənin də ətəyindən tutub

    çırpınıram sabaha.

    Səhər çözüləcək düyünlər

    sabah oxuyacağam əfsanəmi.

    Sənə baxıb

    məhəbbət yollayacağam sənə

    tutub atarsan mənə.

    ——————————————————

    Mən əslində

    Səni oda atmaq

    oddan qurtarmaq

    üstünə su çiləmək

    sənə baxıb

    yerinə göynəmək istəyirəm.

    (Göynəmək nə demək?!)

    Səni suda batırıb

    boğularkən

    qoynumdan

    sahilə çırpmaq

    Nəfəsinə nəfəs qatmaq

    oyatmaq istəyirəm—

    çırpınsın ürək.

    Səni qatar altına

    itələyib

    sonra da

    dağılmış əndamını

    özüm bildiyim kimi

    yığmaq, düzmək

    Bir başqa istək.

    Bilirsən?!—

    Mən əslində

    Səni görmək istəyirəm

    Yaşamında öldürən,

    Ölümündə yaşadan

    bir xəyal tək,

    xəyal tək.

    ————————————————————————————————————————————————————————————————————–

    Günay Ümid

     

    Biz balaca insanlarıq

     

    Biz balaca insanlarıq!

    Ovcumuzun içi boyda dünyamız,

    Nəfəsimiz qədər həyatımız var..

    Göz yaşımızda qüsullanır hisslərimiz,

    Pak olur qorxular da,

    Yaxşılanır pislərimiz…

    Biz balaca insanlarıq

    Həyatı qazanacaq qədər,

    Gerçəyi danacaq qədər,

    Sevgidə udacaq qədər

    Böyüməmişik…

    Biz arzularımıza

    ac qalmağı ,

    kiçik ümidlərimizin işığına

    kor olmağı öyrənmişik.

    Biz, səfil xəyallarımızın

    Küləyinə isinməyi,

    Həyatın qəmli akkordlarında

    Dinməyi öyrənmişik.

    Biz balaca insanlarıq,

    Səssizliyi dəlirdəcək qədər susqun,

    Düşüncələrimizi düşünməyəcək qədər azğın,

    Böyük dünyalara sığmayacaq boyda yük,

    Kiçik dünyamızı çirkləndirməyəcək  qədər böyük…

    Hə, biz balaca  insanlarıq…

    Doymadılar!

    Böyüməkdən doymadılar

    Bizi böyüməyə qoymadılar

    Biz balaca insanlarıq….

    ——————–

    Divarların sinəsi

    Acı danışıram,

    İstəmədən qırıram insanları.

    Gecələrin qaranlığını

    Üstümə çəkib yatıram.

    “Mənə kömək eləyin”

    Deməyə utanıram.

    Utanıram, acizliyim içimə qəm əkəndə,

    Utanıram, qızarmış gözlərimə

    İşıqlar qəh-qəh çəkəndə

    Gözlərimin ovucları

    Saxlamır göz yaşımı,

    Əllərimin dili

    Yumruqlarla danışır.

    Divarların sinəsi

    Əllərimin göyərmiş yerlərində

    Ağrayır…

    Həzin bir musiqi

    Düyünlənir boğazımda

    Boğur məni…

    Qələmimin qapısını döyürəm,

    Qara geyinmiş sətirlərim açır qapını,

    Dərdimin qaranlığı düşür gözümə,

    Ümidim

    Çılpaq paltarıyla

    Həyamda gizlənir.

    Acılarımın iniltiləri

    Lay-lay çalır qaranlığıma.

    Acıladığım insanların günahlarını

    Örtüb üstümə

    Yatıram

    ————————————————————————————————————————————————————————————————————–

    Ziba Xəlil

    Sən mənim ən zəif yerimsən

    Sən mənim zəif yerimsən.

    Məni sənlə sökmək olar.

    Məni sənlə dağıtmaq.

    Sən məinm ən zəif yerimsən.

    Mən yalnız səndən düşə bilərəm.

    Yalnız səndən yıxıla.

    Mən ancaq səndən əzilə bilərəm.

    Kim nə desə incimərəm.

    Kim nə etsə gəlməz vecə.

    Sənin zərrə dönüklüyün.

    Öldürər məni ayaq üstə.

    Sən mənim ən zəif yerimsən.

    Kövrək, həzin nəğmələrdə

    Göz yaşlarım….

    Gecələr yuxularımsan..

    Gündüzlər xəyallarım.

    Adını eşidəndə-əsməcələrim…

    Söhbətin keçəndə -həyəcanlarım…

    Sən mənim ən zəif yerimsən.

    Əzəmətin, vuqarınla.

    Bəzən hədsiz qururunla.

    Bəzən ən güvəndiyim.

    Bəzən şübhələndiyim.

    Nə ata, nə uda bilirəm.

    Nə varlığımdan çıxara ,

    Nə sənə qovuşa bilirəm.

    Sən mənim ən zəif yerimsən.

    Sən mənim ən zərif yerimsən.

    Məni sənlə vurmaq olar.

    Məni sənlə öldürmək.

    Sənlə xoşbəxt etmək.

    Ya çəhənnəmə göndərmək.

    Yaşamaq səni

    Öyrənmək.

    Sınamaq…

    Bir ömür boyu

    Sən mənimçün kimsən deyə…

    Sən mənim ən zəif yerimsən.

    Gəncliyimdən bu günə gətirdiyim.

    Ürəyimdə suvarıb,

    Beynimdə bitirdiyim.

    İçimdəsən min ildi.

    Bir əsr.

    Yüz sənədi…

    Bəs bunun adı nədi?!

    İnanmıram-

     sevgidi?!

    İnanmıram sevgidi!

    Sən mənim ən zəif yerimsən…

    P.S. Yəqin məni anlarsan.

    Sənə zəif demirəm

    Sən hamıdan güclüsən.

    Sən hərkəsdən qəhrəman.

    Adil, zəki, igidsən.

    Sadəcə …Sən…

    Sən-mənim zəif yerimsən…

    ————————–

    Səni hər dildə sevirəm…

    Səni ispanca sevirəm.

    Flamenkodakı dəli ehtirasda.

    Tanqodakı vəhşi yanğıda.

    Səni  yunanca sevirəm!

    Həzin..

    İncə-incə…

    Sırtakidə naxışlarda

    Zərif  çiyin  atışlarda…

    Səni  italyanca sevirəm!

    Mosartın Fiqarosunda

    Bizenin Karmenində

    Verdinin Aidasında…

    Səni türkcə sevirəm!

    Cəngidə, Yallıda

    Kövrəldən Vağzalıda…

    Səni hər dildə sevirəm.

    Hər musiqi notunda.

    Yazdığım hər sətirdə.

    Hər çoşqulu mahnıda

    Hər  ən həzin ritmdə.

    Sevginin dili varmı?!

    Sevginin öz cığırı

    Sevginin yolu varmı?

    Səni hər dildə sevirəm!

    Bilidiyim yeddi notda.

    Gördüyüm yeddi rəngdə.

    Göydə, yerdə sevirəm!

    Sənlə əlaqəsi yox.

    Səni  bütün dillərdə

    Səni evdə, yollarda

    Öz içimdə…

    Sevirəm!


برچسب ها: پرونده ، ی ، شعر ، جمهوری ، آذربایجان ، (بخش ، اول) ،